بلا بارتوک: صدایی از دل موسیقیِ محلی

بلابارتوک همچنان یکی از آهنگسازانی است که در طول تاریخ بسیار مورد کج‌فهمی قرار گرفته‌شده. حتی امروزه هم پیشنهادِ قرار دادن موسیقی بارتوک در برنامه‌ی کنسرت‌ها، معمولاً با تردید و نگرانی ناشی از پر نشدنِ سالن روبرو می‌شود.
این مشکل، به عقیده‌ی من، خود گواهی بر فردیتِ پررنگ و نوآوری‌های جسورانه‌ی موسیقی بارتوک است. بارتوک جهانی از اصواتِ عجیب و رازآلود را خلق کرد که حتی امروز هم به همان اندازه‌ی اوایل قرن بیستم، نامانوس و حتی خطرناک به نظر می‌رسد.

حافظِ موسیقیِ محلی :

در سال 1904، وقتی بارتوک سال‌های آغازینِ دهه‌ی بیست‌سالگی‌اش را می‌گذراند، صدای آوازِ بومی زنی دهقان را شنید. این تجربه، یک لحظه‌ی درخشان از کشف را برای بارتوک رقم زد. او غرقِ ردیابی ترانه‌های محلی اصیل در روستاهای کوچکِ مجارستان و رومانی شد. بارتوک به همراهِ همکار آهنگسازش زولتان کُدای، صدها ترانه‌ی اصیل را ضبط، نت‌نویسی و گردآوری کرد که در نهایت منجر به حفظِ فرهنگِ کامل یک منطقه شد. کشفِ این ترانه‌های محلی توسط بارتوک را باید یکی از عواملِ شکل‌گیریِ سبک منحصر به فرد او دانست.

بهترین نمونه‌ی شناخته شده از ساخته‌های بارتوک که رنگِ موسیقی محلی دارند، رقص‌های محلی رومانیایی است. وقتی بارتوک، هارمونی‌ و ریتم‌ منحصر به فردِ این ترانه‌ها را با میل شدیدش به خطوطِ داستانیِ عجیب (و حتی منحرف) درمی‌آمیخت، نتیجه حیرت‌آور بود. بعضی از این موسیقی‌ها حتی امروز هم برای من تکان‌دهنده است.


داستانِ مبتذل، موسیقیِ هیجان‌انگیز:

شروعِ سویت از باله‌ی «ماندارینِ شگفت‌انگیز» را که بارتوک در سال 1926 نوشته‌است در نظر بگیرید: ویلن‌ها با حالتی پرخاشگر به اجرای گام می‌پردازند و بادی‌چوبی‌ها با پرتابِ صدای خود به بیرون، شنونده را به مکانی بیگانه و ترسناک
می‌فرستند. این یک مقدمه‌چینی عالی برای داستانِ سه‌شخصیتِ زن مرموز است که با اغواگری، افراد را به اتاقِ خود می‌کشانند تا آنها را زده و اموالشان را بدزدند.

در ادامه‌ی داستان، این اوباش می‌کوشند که از ماندارین (یک فردِ ثروتمندِ چینی) دزدی کنند. پیش از آن که ولگردان قصدِ کشتن او را کنند، یک صحنه‌ی رقصِ عجیب و یک صحنه‌ی تعقیب و گریز را می‌بینیم. اما هیچ‌یک از تلاش‌های آنان برای خفه کردن و کشتنِ او به نتیجه نمی‌رسد: ماندارین همچنان با چشمانی آتشین، در آنها خیره می‌نگرد. سرانجام، یکی از شکنجه‌گران، بر شفقتش غلبه کرده و ماندارین را لمس می‌کند، زخم‌های او شروع به خونریزی کرده و در آغوش شکنجه‌گرش جان می‌سپارد.

این داستان شاید یک اثر ادبی بزرگ نباشد، اما برای یک موسیقیِ هیجان‌‌انگیز، دستمایه‌ی خوبی است. ‎منطقه‌ای که بارتوک در آن زندگی می‌کرد، مملو از این داستان‌های غیرمعمول بود: داستانِ «دراکولا» نوشته‌ی برم استوکر، در سال 1897 در همین محل نوشته شده‌بود و فروید، کتابِ «تعبیرِ خواب»اش را اخیراً منتشر کرده‌بود. بنابراین، تعجبی ندارد که بارتوک، تفسیری نامتعارف از یک افسانه‌ی سیاه و مملو از خشونت را به عنوان متنِ اولین و تنها اپرایش «قلعه‌ی دوکِ ریش‌آبی» انتخاب کرد.

افسانه‌ای با رنگ‌های آبی و سیاه:

به محضِ شروع موسیقی، ما فواصلِ غیرمعمولِ موسیقی محلی را در بم‌ترین رجیستر ارکستر می‌شنویم که ما را به دنیای درونیِ تاریکِ دوکِ ریش آبی، قلعه و روح او می‌برد.جودیت، همسرِ جدید ریش‌آبی، شایعاتی را شنیده‌است مبنی بر این که شوهرش زنانِ قبلی‌ خود را به قتل رسانده‌است. اما او با این وجود همچنان همسرش را دوست دارد و معتقد است که می‌تواند نور و گرما را به دنیای مملو از تاریکیِ او برگرداند. در طولِ اپرا، جودیت با هفت درِ بسته مواجه می‌شود. او از ریش‌آبی تمنا می‌کند که درها را برایش باز کند و همسرش با بی‌میلی این کار را انجام می‌دهد.

باز شدنِ اولین در، اتاقی را لو می‌دهد که ریش‌آبی در آن قربانیانش را شکنجه می‌کند و ما موتیفی خون‌آلود را می‌شنویم. در فاصله‌ی باز شدنِ هر در تا در بعدی، ما متوجه کشمکش‌ درونی هر یک از شخصیت‌ها می‌شویم. نقطه‌ی اوجِ اپرا با باز شدنِ در پنجم اتفاق می‌افتد که رازِ قلمرو پهناورِ پادشاهی ریش‌آبی را فاش می‌کند. من عاشقِ گشادگی و عظمتی هستم که بارتوک با انتخابِ تنالیته‌ی فراخِ دوماژور و همچنین به وسیله‌ی ارکستراسیون‌، به آن دست پیدا می‌کند. در پایانِ داستان، ریش‌آبی از باز کردنِ در هفتم خودداری می‌کند. اما با اصرارِ جودیت، در با تکانِ شدیدی باز شده و رازِ همه‌ی همسرانِ قبلی ریش‌آبی لو می‌رود؛ حال جودیت نیز بایستی برای همیشه به آنها بپیوندد.

در بهارِ امسال، من مدیریتِ فستیوالِ بارتوک را با ارکستر سمفونیک بورنموث، در انگلستان بر عهده داشتم. کاوش عمیق در موسیقی بارتوک، یکی از نقاطِ برجسته‌ی حرفه‌ی من را به عنوان رهبر ارکستر، بار دیگر برایم پررنگ کرد. من پی بردم که شخصیت و موسیقیِ بارتوک، در آن واحد عمیق، والا، حیرت‌انگیز، هیجان‌انگیز و حتی ترسناک است؛ در یک کلمه می‌توان گفت یکتا!

من فکر می‌کنم این یکتا بودن و اصالت، بزرگترین دستاورد بارتوک و البته بزرگ‌ترین باری است که او بر شانه‌های مخاطب می‌گذارد. همین مساله، فاصله‌ای را بینِ هنر او و مخاطبانش ایجاد کرده‌است. اما در عینِ حال معتقدم، به محض این که شما پا را از دنیای معمولتان فراتر گذاشته و در دنیای بارتوک قدم بزنید، غیرممکن است که با عمقِ بیانِ هنری او مواجه نشوید.


6 اسفند 1396 - 19:48

نظرات کاربران

امتیاز کل

در حال حاضر نظری ثبت نشده است

ثبت نظر

امتیاز شما